از خونه که زدم بیرون دیدمش.
خونه ما تا سر کوچه فاصله زیادی نداره اون هم تو خیابون خوابیده بود.
عمود بر مسیر اتومبیلها،
هرچی نزدیکتر میشدم تعجبم بیشتر میشد.
ماشینها وقتی بهش می رسیدن راهشون رو کج میکردن که بهش نخورن.
فکر کردم از اون معتادهاست که میگن آخرش تو جوب میمیرن مخصوصا که اصلا سر و وضع خوبی هم نداشت.
ولی خب چه فرقی میکرد رفتم سمتش. آقا کمک نمیخواین؟ جوابی نیومد.
سر چرخوندم کسبه محل رو دیدم که از دور دارن ما رو نگاه میکنند.
برای در امان موندن از بارون زیر لبه سقف مغازهشون تو پیادهرو وایساده بودن.
دستام رو این شکلی کردم یعنی چی شده؟
یکی شونههاشون رو اون شکلی کرد یعنی نمیدونیم.
چرخیدم رفتم سمت سرش که وسط خیابون بود.
خم شدم که بهش دست بزنم و با صدا زدن تکونش هم بدم دیدم زبونش بیرون دهنشه و صورتش داره می لرزه.
تا حالا ندیده بودم ولی حدس زدم که یک حمله صرع باشه.
داد زدم گلفروش محل اومد کمک.
گفتم نمیدونم در این موارد چه باید کرد تکونش بدیم یا ضرر داره؟
گفت بلندش کنیم ببریم تو پیاده رو لااقل خیس نشه.
پنجاه سالیش میشد. به نظر کارگر میومد.
به شدت سنگین بود از هیچ جا هم خم نمیشد انگار مفصل نداره.
لباسهاش خیس و کثیف شده بود.
از جوب رد شدیم و کشیدیمش تو پیاده رو،
حالا دیگه ماشینها بیتفاوت رد نمیشدند که یعنی ندیدیم! آروم رد میشدن و ما رو تماشا میکردند.
هرکاری کردیم نتونستیم بنشونیمش.
حتی سعی کردیم به پشت بخوابونیمش ولی اون هم نمیشد.
همینجوری میلرزید.
قرار شد خیلی با احتیاط رو همون صورت بذاریمش زمین چون سنگین بود و امکان بود با صورت بخوره زمین.
حین فرود حالش جا اومد.
یهو انگار بهوش اومد و سرپا ایستاد.
لازم نبود بگیم چی شده خودش میدونست.
دستش رو تکون داد که ولش کنیم و بالا نگه داشت یعنی ببخشید.
تکیه داد به دیوار و زانوهاش رو خم کرد ولی کامل ننشست.
این وسط گلفروش رفت و یک جوون رهگذر بجاش ایستاده بود.
عذرخواهی کرد و بریده بریده گفت شماها برین به کارتون برسین من چند دقیقه استراحت کنم خوب میشم.
گفتم حداقل راحت بشین رو زمین
نشست و گفت: داروهام تموم شده. دو روزه دارو نخوردم اینطوری میشم…
:|
عجب!غمگین شدم !
میبینی چه بی رحم شدیم ما آدمها؟ با زهم خدا رو شکر یک در هزار انسانی پیدا میشه مثل شما که دست افتاده ای رو به هر دلیل بگیره ! .