مرداد ۱۵

این آخرین اذان صبحیه که از منارههای مسجد این شهر میشنوم.
کندن خیلی سخته. حتی از «آغری»!
روز ۳۶۵ام برگههای خلاصی اومد.
همون «چیکیش»ی که ماه پیش نیومده بود و…
دیگه امضای روزانه تمام شد. آزاد شدیم هرجای کشور که خواستیم بریم.
انگار زلزله اومد که بقیه همینجوری ول کردن رفتند استانبول.
غذاها هنوز تو بشقابهاست. ظرفها نشسته کف اتاقهاست.
هرثانیه موندن با وجود داشتن اون برگه شکنجه بود.
من هنوز نمیتونم بکنم.
احساس میکنم کار نکرده دارم.
ولی بیشتر از امروز نمیشد موند دیگه.
الآن دیگه آخرین لحظات ممکنه است.
وقتی طلوع سربزنه موقع رفتن منه!
این آخرین طلوع آفتابیه که از این دریچه میبینم.
میرم «ارض روم» و از اونجا هم برای پنجمین بار و آخرین بار به استانبول.
آخرین بار در این کسوت!
***
شاید اگر آخرین ساکن این خونه نبودم در و دیوارهاش اینجوری بهم التماس نمیکردند.
سلامت باشی مرد …
هرجا می روید سلامت و موفق باشید:)