۶۷۸ – درد بزرگ زیر پای راست

خواب ۲ نظر

از وقتی که رژیم نقرسی را تا حدودی رعایت می‌کنم   مشکل مستقیمی با شست پا ندارم.

ولی هر دو سه هفته یک بار نمی‌توانم پای راستم را زمین بگذارم.

مچ پایم چنان دردی می‌گیرد که ترجیح می‌دهم آن را روی زمین بکشم.

حتی نمی‌توانم لی لی حرکت کنم چون تکان خوردنش در هوا هم درد آورد است.

یکی دو روز اول البته هیچ ورمی ندارد.

هیچ جایی از پا هم وجود ندارد که با لمس آن فریادم به آسمان برود.

درد توی مچ پاست. شاید هم بعد از مچ ولی قبل از انگشتان

کف پا نیست. روی پا هم نیست. توی پاست.

شاید هم پهلوهای پاست. بیشتر پهلوی داخلی.

اصلا یک جایی است از مچ پا تا شست ولی توی پا

انگار به رگی یا چیزی مربوط باشد که ادامه دارد و همه چیزش به هم وصل است.

اوج درد زمانی است که مجبور باشم پایم را تکان بدهم.

اینها معمولا خود به خود پس از چند روز از بین می‌رفت.

ولی الان تقریبا یک هفته است که باز عصایی شدم و نه تنها خوب نشده که پایم ورم کرده شده به اندازه کله‌ام.

توی کفش جا که نمی‌شود هیچ حتی سنگینی نگاه هم روی آن دردآور است چه رسد به لمسش

زمین گذاشتنش درد شدیدی دارد و آویزان نگاه داشتنش بیشتر.

باید طوری نگهش دارم که نه انقدر روی زمین باشد که وزنی رویش باشد نه انقدر از زمین جدا باشد که جاذبه باعث کشیدن و درد آمدنش شود!

خوشبختانه بهترین حالت همین است که در طول شبانه‌روز روی صندلی نشسته باشم.

البته نباید پایم را عمود آویزان کنم بلکه باید به سمت جلو دراز کنم و مایل به زمین برسانم و با ماهیچه پشت ساق پا میزان ارتباطش با زمین را کنترل کنم!

ولی این هم پس از چند ساعت باعث گرفتگی عضله مربوطه می‌شود.

داروخانه بدون نسخه پزشک از آن مسکن‌ها که باید نمی‌دهد!

به چند دلیل هم فعلا نمی‌توانم به پزشک مراجعه کنم.

یکی اینکه در حال حاضر هیچ نوع بیمه‌ای ندارم و یک آزمایش خون ساده تکراری نزدیک یک ماه اجاره اتاقم هزینه دارد چه رسد به معاینه و دارو ….

دیگر اینکه تنهایی نمی‌توانم بروم و مجبورم مزاحم دوستانم بشوم.

از آنجایی هم که تقریبا همیشه پای کامپیوترم هستم و فقط برای رفع حاجت از آن جدا می‌شوم یعنی فقط موقع مشکلات یاد این دوستان میفتم نه مواقعی که برای فعالیتهای خیرخواهانه‌شان نیاز به همکاری بقیه دارند و خب این زیاد جالب نیست هرچند که آنها لطفشان را دریغ نفرمایند.

و بدتر از همه اینکه دستور تکراری پزشکان مبنی بر ممنوعیت نشستن پای کامپیوتر و لزوم کم کردن وزن در صورت تمایل به ادامه زندگانی با تجویز سیانور برای من فرقی ندارد.

این فقط باعث بحث و دلخوریهای بعدش با عزیزانی می‌شود که محبت می‌کنند به انحاء مختلف تلاش کنند مرا به دنیای آفلاین بکشانند.

این رفتار من هم در گوش نکردن به تأکید و سفارشهایی که پزشک به آنها می‌کند و در عین حال دوباره مزاحم شدنم برای مراجعه به دکتر و گرفتن مسکن و…. جنبه توهین‌آمیزی پیدا کرده که به نظر می‌آید دیگر قابل تکرار نباشد مگر اینکه روند صعودی این درد و ورم ترسناک‌تر از این حرفها بشود.

۶۱۰- الی برو کرج

خواب ۲ نظر

با الی نشسته بودیم پشت میز بازی می‌کردیم. نه بازی یادمه نه قیافه الی

برادر الی از پشتم رد شد و گفت یک دقیقه بیا بعد رفت طبقه بالا من هم دنبالش. همینجوری که می‌رفت روح‌تر می‌شد تا اینکه غیب شد.

تاریک بود. چیزی رونمی‌ددیدم. خواستم برگردم که یهو با پیرمرد ترسناکی رخ به رخ شدم. صورتش خوب یادمه چون تنها نور محیط بود.

پرسید الی رو می‌شناسی؟ گفتم خب؟ گفت من پدرشم. گفتم خب؟ گفت بهش بگو بذاره بره. -کجا بره؟ -بره یک شهر. -یه شهر؟ چه شهری؟ -مثلا بره کرج

***

لعنت به کابوس که دوباره برگشتن سراغ شبهای زندگیم.

الی نمی‌شناسم. از الی صدا کردن هر موجودی هم متنفرم.

با کرج هم توی کل زندگیم بیشتر از یکی دوبار سر و کار نداشتم که البته خاطرات پرآدرنالینی بود.

ولی پیام انقدر جدی بود که پریشون احوال بلند شدم بیام به الی بگم هر قبرستونی که هست پاشه بره کرج چون الان که برگردم میاد سراغم باید جواب پس بدم!

۲۱۳- خواب خامنه ای

خواب، روزانه نظر

باید بگم یک بار دیگه خواب آقا رو دیدم.

خواب پیشین رو اینجا شرح داده بودم.

دیشب هم طبق معمول پای کامپیوترم خوابم برد.

وقتی از دیدن این خواب پریدم به اونی که پشت اسکایپ وصل مونده بود گفتم من می‌خوابم ولی این کلمات کلیدی یادت بمونه فردا بهم بگو بنویسم: پشت بوم، خامنه ای

 

خواب دیشب با محل سکونت فعلیم شروع شد.

نیمه شب بود و از دریچه اتاقم بیرون رو نگاه می‌کردم.

یکی از کردها شیروونی به شیروونی خودش رو رسوند به سقف روبرویی و یک بسته‌ای رو رسوند به یک کرد دیگه و دوباره از همون مسیر برگشت.

یهو زمان و مکان عوض شد به یک روز آفتابی در پشت بام محل زندگی سابقم در تهران

خامنه ای همسایه طبقه سوم ما بود که چون همیشه در بیت حضور داشت آپارتمانش خالی بود.

ولی اون روز اومده بود ساختمون چون یکی از همسایه‌ها که یادم نمیاد کی بود از پشت‌بوم پرت شده بود پایین.

خامنه ای داشت عین بچه‌ها اشک می‌ریخت و ناله می‌کرد که چرا مواظبش نبودی…

من تو رو برای چی آوردم اینجا پس…

و من با اینکه هیچ مراوده‌ای پیش از این باهاش نداشتم و کاملا تحت تأثیر رفتار همسایه معروفمون و لشکر همراهش بودم سعی می‌کردم با نوازش آرومش کنم.

حرفهاش رو پرت و پلاهایی تعبیر کردم که  از روی شوک سنگین حادثه می‌زد و اگر واقعا من رو مقصر می‌دونست اینجوری تو بغلم زار نمی‌زد.

 

چیز دیگه‌ای هم یادم نمیاد.

نوزاد را بلعید

خواب یک نظر

یادم آمد کابوس پریشبم را

کاسه توالتی ایرانی بود

ولی  وسط محیطی وسیع

آشپزخانه بود! سفید و تمیز

مادری به ظرف شستن مشغول بود بی‌خبر از پشت سرش

نوزادش در حال غرق شدن و دست و پازدن در سوراخ

و مثل همیشه فریادهای بی صدای من تا بیداری

صبحانه با صدام حسین جگرخوردیم

خواب، روزانه نظر

خواب دیدم مفصل. جزئیات را هم ریز به ریز بیاد دارم ولی قابل پردازش نیست.

کلیات:

قصر صدام بود. طبقه آخر، اتاق دخترش مشرف به پاسیو که ارتفاعی وحشتناک داشت.

حاجی پیچ نرده‌های وسط رو باز کرده بود و خودش و یکی دیگه به زور دست نگهش داشته بودند که نرده‌ها سقوط نکنند تا من رد شم.

رفتم بالا. صدام و سربازانش روی پشت بام بودند. نشونه گرفته و آماده شلیک به بچه‌های ما که تو حیاط دستهاشون رو برده بودند رو سرشون.

من کجا بودم؟ رو سقف خر پشته همون پشت بوم. نفسم درنمیومد. نارنجک ضامن کشیده به دست داشتم از بالای سر صدام به چشمای فرمانده تو حیاط نگاه می‌کردم و منتظر اشاره بودم.

بقیه این سکانس رو یادم نمیاد ولی یادمه بعدا باصدام و  حاجی و نفرات همراهم  تو همون اتاق دختر صدام داشتیم خوش و بش می‌کردیم و می‌خندیدیم یادم نمیاد سر فرمانده و گردان چه بلائی اومد.

فردا صبحش هم با صدام حسین به عنوان صبحانه جگر خوردیم. عمارت کوچکی به اسم قصر سربی یادمه که بعید می‌دونم وجود خارجی داشته باشه ولی ایده معماری فوق‌العاده‌ش یادم هست که مشابه اون کار رو هم جائی ندیده بودم.

دختری زیبارو رو هم یادمه که موقع بازی و شوخی با دوستانش و فرار از دستشون اومد پشت من قائم شد. پهلوهام رو گرفته بود و می‌خندید. سعی کردم هیجان و انرژیش من رو اینور اونور نکشونه. بعد از چند ثانیه همونجور خندان دوئید یک طرف دیگه بدون اینکه بررش سؤال باشه من کی بودم که دارم از سرسرای این قصر عبور می‌کنم.

از نایتمریسم به رئالیسم روی آوردم ولی کاش تعبیر این خواب چیزی نباشه که بنظر میاد.

Designed by NattyWP Wordpress Themes.
Images by desEXign.