فروردین ۱۵
با الی نشسته بودیم پشت میز بازی میکردیم. نه بازی یادمه نه قیافه الی
برادر الی از پشتم رد شد و گفت یک دقیقه بیا بعد رفت طبقه بالا من هم دنبالش. همینجوری که میرفت روحتر میشد تا اینکه غیب شد.
تاریک بود. چیزی رونمیددیدم. خواستم برگردم که یهو با پیرمرد ترسناکی رخ به رخ شدم. صورتش خوب یادمه چون تنها نور محیط بود.
پرسید الی رو میشناسی؟ گفتم خب؟ گفت من پدرشم. گفتم خب؟ گفت بهش بگو بذاره بره. -کجا بره؟ -بره یک شهر. -یه شهر؟ چه شهری؟ -مثلا بره کرج
***
لعنت به کابوس که دوباره برگشتن سراغ شبهای زندگیم.
الی نمیشناسم. از الی صدا کردن هر موجودی هم متنفرم.
با کرج هم توی کل زندگیم بیشتر از یکی دوبار سر و کار نداشتم که البته خاطرات پرآدرنالینی بود.
ولی پیام انقدر جدی بود که پریشون احوال بلند شدم بیام به الی بگم هر قبرستونی که هست پاشه بره کرج چون الان که برگردم میاد سراغم باید جواب پس بدم!
فروردین ۰۱
این اولین باری نیست که تنهایی سال کهنه رو تحویل میدم و یک نوش رو تحویل میگیرم.
در واقع آخرین باری که تنها نبودم یادم نمیاد ولی با پارسال دومین نوروزیه که ایران نیستم.
این سالهای آخر هم به جای توپ در کردن آغاز سال نو رو توییت میکنم.
قرارداد خونهای که ماه پیش اجاره کرده بودم رو فسخ کردم.
وسایلی که خریده بودم رو هم استفاده نکرده بردم پس دادم.
به جاشون این رو خریدم با دفترچه راهنماش:

اسفند ۱۳
این چند روز فقط چند ساعت در شبانهروز رو در این خونه خالی سپری کردم چون اینترنت نداشتم.
در واقع برای وصل شدن به اینترنت مجبور بودم لپتاپ رو به سقف رختکن حموم که منتهیالیه خونه میشه بچسبونم تا بتونم سیگنال ضعیفی از همسایه بگیرم و کابل بکشم تا مانیتور اکسترنالی که روی زمین بود ولی باز هم انقدر قطع و وصل میشد که ترجیح میدادم برم از اینترنت جای دیگری استفاده کنم.
از امروز ولی مهترین نیاز زندگیم برطرف شد:

بود و نبود بقیه مایحتاج تأثیر زیادی در کیفیت زندگی من نداره چون مواقعی که آنلاین نیستم یعنی تنفربرانگیزترین پدیده عالم باعث شده سرم برای چند ساعت بره روی کیبورد.
امید دارم انقدر زنده بمونم که ببینم انسان راه دیگری به جز خوابیدن برای شارژ شدن و آپلود شدن به جای دفن شدن پیدا کرده!
اسفند ۰۷

بعد از ۲۰۰ روز لطف رفقا اولین خونه را اجاره کردم.
هنوز اینترنت ندارم.
آذر ۲۴
مدتیه که نمیتونم همه شرایطم رو به محیط تحمیل کنم یا در واقع شرایطی که محیط به من تحمیل میکنه از حد حفظ آرامش گذشته.
برای همین زندگی بسیار سختتر از همه دوران قبلش شده.
ظاهر زندگی البته بسیار از خوب عالیتره مشکل اینجاست که به مو بنده.
ترجیح میدادم وضعیت عالی نباشه و مثل همیشه فقط خوب باشه ولی از پایداریش اطمینان داشته باشم.
همیشه پلن C و D و… هم آماده بود که از بدترین حالت ممکنهای که میتونست پیش بیاد غافلگیر نشم ولی الآن که احتمال تغییر در شرایط بسیار بسیار بالاست و بدترین حالت ممکن هم خیلی بدتر از چیزیه که آمادگی مواجه شدن باهاش رو داشته باشم حتی پلن B هم ندارم و این باعث سلب آرامش شده.
از وضعیت یکنواخت و بیاحساس همیشگیم به چنان حساسیتی رسیدم که هر نشانه کوچکی میتونه شادم کنه و به همون نسبت هرچیز بیاهمیتی اعصابم رو میریزه بهم.
یا وضعیتی که نمیشه بقیه رو از جزئیاتش با خبر کرد از بین میره یا…
آخرین نظرات