شهریور ۱۴

دختر پیشخدمت رستوران موقع آوردن صورتحساب و رفیق بنده:
- ببخشید شما به چه زبانی با هم حرف میزدید؟ ترکی؟
- نه، فارسی
- میشه زبان کدوم کشور؟
- ایران
- من اهل مولداوی هستم. برای کار تابستونی در یک پروژه تبادل فرهنگی به آمریکا اومدم. در کشور ما دانشجوی ترک زبان زیاده. قیافه آقا شبیه اونهاست برای همین فکر کردم ترکی حرف میزنید.
- بهخاطر اینه که تازه از اونجا اومده!
مرداد ۱۵

این آخرین اذان صبحیه که از منارههای مسجد این شهر میشنوم.
کندن خیلی سخته. حتی از «آغری»!
روز ۳۶۵ام برگههای خلاصی اومد.
همون «چیکیش»ی که ماه پیش نیومده بود و…
دیگه امضای روزانه تمام شد. آزاد شدیم هرجای کشور که خواستیم بریم.
انگار زلزله اومد که بقیه همینجوری ول کردن رفتند استانبول.
غذاها هنوز تو بشقابهاست. ظرفها نشسته کف اتاقهاست.
هرثانیه موندن با وجود داشتن اون برگه شکنجه بود.
من هنوز نمیتونم بکنم.
احساس میکنم کار نکرده دارم.
ولی بیشتر از امروز نمیشد موند دیگه.
الآن دیگه آخرین لحظات ممکنه است.
وقتی طلوع سربزنه موقع رفتن منه!
این آخرین طلوع آفتابیه که از این دریچه میبینم.
میرم «ارض روم» و از اونجا هم برای پنجمین بار و آخرین بار به استانبول.
آخرین بار در این کسوت!
***
شاید اگر آخرین ساکن این خونه نبودم در و دیوارهاش اینجوری بهم التماس نمیکردند.
تیر ۲۷
برگشتم باز به همون اتاق
پای همون دیوار
قرار نبود دوباره ببینمش
قرار نبود اینجا باشم هنوز.
تیر ۲۰
چند روز کیفیت آنلاین بودنم متفاوت از رویه معمول خواهد بود.
احتمالا وقت نکنم به گودر سربزنم ولی هرجور که آنلاین باشم مطابق همیشه از اینجا قابل تعقیب خواهد بود.
قرار بود سفر آخر باشد ولی همین که سفر آخرت نشد جای خوشحالی دارد.
امان از ناهماهنگی!
تیر ۱۷
گویا هنوز در جهان سوم هستم.
همچنان عدم هماهنگی بین نهادها برنامههای زندگی را بههم میریزد.
چهارشنبهشان را پس گرفتند تا دوباره به انتظار چهارشنبهای نامعلوم بنشینم.
آخرین نظرات