این چهارشنبه بود آن چهارشنبهای که انتظارش را میکشیدم!
خبر آمد.
در راهند به دیدارم در راهم به سوی دیوار جدید.
زیر خط وحیدوحیدانه
تیر ۰۹
این چهارشنبه بود آن چهارشنبهای که انتظارش را میکشیدم! خبر آمد. در راهند به دیدارم در راهم به سوی دیوار جدید. اردیبهشت ۳۱
احساس میکنیم تو جزیره لاستیها گیر افتادیم. هر روز، در ساعات مختلف روز، انگار یکی یک کلیدی رو میزنه تا رعد و برق بزنه و یهو پرسرعتترین تگرگ ممکنه شروع کنه به کوبیدن شیشهها و شیروونیها هر روز، در ساعات مختلف روز، انگار یکی یک کلیدی رو میزنه تا رعد و برق بزنه و یهو درشتترین بارون ممکنه شروع کنه به کوبیدن شیشهها و شیروونیها بعد از چند دقیقه یهو سکوت میشه هیچجا خیس نیست بهجاش آفتاب و رنگین کمون هست بعد صدای پرندهها میاد انگار نه انگار که خبری بوده اوائل جالب بود. اردیبهشت ۱۰
شب سردی رو گذروندیم. در حدود چهار الی پنج ماه از سال به امید دمای هوا از گرم کردن خانهها صرفنظر میشه چون هزینه ذغال سنگ باعث دوبرابر شدن اجارهخونهها میشه. ولی دو شبه که هوا راه نمیاد و هوای زمستون کرده باز. دیشب با شارژر لپتاپ کرسی درست کردیم خوابیدیم! اردیبهشت ۰۸
بهار کردستان هم متفاوته با این آب و هواش! در عرض چند دقیقه آفتاب و برف و بارون رو باهم تجربه میکنی و این باعث میشه پروازها یک ساعت درمیون کنسل بشن! این دومین باره که وقتی از استانبول برمیگردم پروازم دچار مشکل میشه. این بار برخلاف دفعه پیش روی زمین بودیم که پرواز کنسل شد ولی بار پیش به علت بدی آب و هوا به جای مقصد یک شهر دیگه پیادمون کردند. سریعترین راه جایگزینی که هم فعلا پیشنهاد دادند رفتن به آنکارا با یک پرواز، عوض کردن هواپیما و رفتن به مقصد با پرواز بعدیه. از خود مقصد تا شهری که موقتا مجبورم توش زندگی کنم هم چند ساعت زمینی توی کوهستان راهه. این یعنی اگر تا ظهر نرسم مجبورم شب بمونم مقصد اولیه که فرودگاه داره. چون هیچ ماشین دیگهای نمیره به اون شهر و کرایه تاکسی هم که در شرایط مشابه دفعه پیش دادم برابر یک ماه هزینه من در این کشوره. *** داشتم پای تلفن از کنسل شدن پرواز غر میزدم که یک ایرانی با لباس کارمندان فرودگاه گفت مشکلت چیه بگو من کمکت کنم. نیازی به کمک نداشتم ولی خیلی مشتاق بود که حتما یک کاری بکنه. من جلوی باجه خالی و بدون صف Check In بودم مدارکم رو گرفت رفت پشت باجه Check-in کرد! و چون همه قبلا آنلاین این کار رو کرده بودند بال نصیبم شد که نتونم هیچ عکسی بگیرم! وقتی تشکر کردم و سعی داشتم خداحافظی کنم گفت بیهیچ مقدمهای گفت به امید نابودی رژیم!!! پرسیدم چندساله اینجا زندگی میکنی؟ گفت همینجا به دنیا اومدم. بابام ایرانیه مادرم استانبولی. اسم فارسیم اینه اسم ترکیم اون و اصرار که فیسبوکت چیه؟! در مورد این «فیسبوکت چیه؟» بیشتر باید حرف بزنیم. واژهای که از بسیاری از ایرانیهایی که باهاشون سلام و علیک میکنی میشنوی! *** عادت ندارم اینجوری پست بزنم ولی چند سالیه که دارم تمرین میکنم پست سریع بزنم! فلسفه وجودی «زیر خط وحید» برای همین بود اصلا. یک وبلاگ روزمره به معنای واقعی ولی آخرین تلاشهام به اینجاها ختم شده. الآن هم از همه گیتها رد شدم و نشستم توی یک کافه فرودگاهی دارم اینها رو مینویسم تا ساعت پروازم برسه. اردیبهشت ۰۴
حداقل پنج روز از رختخواب و دستشویی خودم محرومم. امیدوارم بیشتر طول بکشه چون به معنای منتفی شدن یکی از سلسله رفت و آمدهای بعدی خواهد بود. در این مدت نحوه و زمان دسترسیم به اینترنت متفاوت از بقیه روزها خواهد بود ولی مثل همیشه از این صفحه قابل تعقیبم. |
آخرین نظرات