تندروی در راه دوم خرداد

روزانه ۳ نظر

تصادف

چپ کردن

اون روزی در راه دوم خرداد یکی تندروی کرده بود و روی شمشادهای سبز چپ کرده بود.

جرثقیل

از تصادفی وحشتناک جان سالم بدر بردم

خواب، روزانه ۵ نظر

کابوس جزء لاینفک زندگی منه، از کودکی هفته‌ای سه چهار شبی رو مهمونمه. اکثرا هم بی‌معنی ، غیرقابل تشریح و… حتی اونهائی هم که میشه یک جاهائیش رو گفت وقتی فکر می‌کنی که اگر تو بیداری اتفاق بیفتند اصلا ترسناک بنظر نمیان. مکعب بزرگ… ولی همونطور که لذت انجام کارهای خوشایند! زندگی در خواب صدها برابر بیشتره ترس هم  همینطوره!

کابوس ، هنری فوسلی ، ۱۷۱۸

کابوس ، هنری فوسلی ، ۱۷۱۸

در پی طراحی سیستمی هستیم که من وقتی می‌خوام فریاد بکشم و صدام در نمیاد (انگار حنجره‌ام رو بریده باشن) و دستم رو محکم می‌کوبم به اطرافم که یکی من رو از این خواب نجات بده نوید باخبر بشه و بیدارم کنه!

دیشب اما برخلاف همیشه خواب دیدم بر سبک رئالیسم!

من بودم و مهدی و یک پیکان قدیمی سبز!  من بلد راه بودم و اون می‌روند. مقصد ولایتی بود در یکی از فرعیهای جاده هراز به اسم  ایناس؟ نیاس؟ نانست؟ یادم نیست. گفتم نشنیدم اسمش رو،  گفت بیا پیدا می‌کنیش.

تو راه یک فرعی رو اشتباه رفتیم رسیدیم به یک دهی یک آقایی محبت کرد راه رو نشونمون داد. فضا اصلا کوهستانی نبود! انگار وسط یک دشت عظیم هستیم که شهرهای مختلف از دور با سازه‌های بلندشون پیداست، چرخ و فلک و… تاور کرینهای عظیم!  انگار هرکدومشون چند کیلومتر ارتفاع داشتند و سایه‌اشون میفتاد توی شهرهای مجاورشون! یک سازه‌ خرپائی خیلی بلندی هم بود که ساخته بودنش تا بالاش بنویسند یا قائم آل محمد! اون آقا هی آدرس می‌گفت من می‌گفتم اون جرثقیل؟ این چرخ و فلک؟ تا پیدا کردم.

آقایی که راهنمائیمون کرده بود گفت این آقا (اشاره به فرد بغل‌دستیش که هیچی نمی‌گفت و فقط گوش می‌کرد!) موقع رفتنتون مشکل ایجاد می‌کنه!  بعد خودش اومد نشست تو ماشین! اون دومیه دستش رو دراز کرد گفت پول ، بعد راننده که نمی‌دونم چرا از مهدی به بهنام تبدیل شده بود درآورد یک اسکناس پنجاه تومنی طرفش دراز کرد اون هم شاکی شد به بچش اشاره کرد بخوابه!

بچه انگار تبدیل به جنین شد یهو رفت زیر ماشین خوابید بهنام هم گازش رو گرفت از روش رد شد! مهدی اگر بود همه زندگیش رو همون اول می‌بخشید به طرف، بهنام هم اول رد می‌شد از روش بعد برمی‌گشت پول می‌داد که بگه باج ندادم! ولی اینجا برنگشت دیگه!

اون آقایی که محبتش دیگه خیلی خیلی مشکوک بود گفت من باهاتون میام تا مقصد! بعد من اشاره کردم به مهدی (نمی‌دونم چرا دوباره بهنام غیب شد مهدی برگشت سر نقشش تو خواب من) که سوتی نده خودم گفتم دیگه کم کم هوا داره تاریک میشه برمیگردیم تهران.

وقتی از فرعی برگشتیم سر جاده هراز (اصلا نه اونجا کوهستانی بود نه جاده‌اش شباهتی با هراز داشت ولی اول خواب هراز بود!) نگه داشتیم اون آقا پیاده شد. اونجا یک دکه بود که تنقلات می‌فروخت. رفت از صاحبش یک کوله گرفت گذاشت تو ماشین ما (همون پیکان سبز قراضه!) گفت بی‌زحمت تهران که رفتید این رو برسونید به فلانی! من رو میگی شاکی شدم انگار تهران مثل دهشونه که سر راه برسونیم به فلانی، گفتم ای آقا همه مثل شما با صفا نیستند که سریع اعتماد کنند! من از کجا بدونم چی تو این بسته است که واست حملش کنم چیزی نگفت ورش داشت. بعد با یک عده از دوستاش که اونجا بودند اسلحه کشید واسه یک عده دیگه و دعواشون شد. مهدی هم ده بار استارت زد تا تونست روشن کنه فرار کنیم.

هوا دیگه حسابی تاریک شده بود و واقعا داشتیم برمی‌گشتیم تهران، مهدی نگاهش به من بود که یهو بهش گفت جلوت رو نگاه کن، چند متری از جاده خارج شده بودیم و با سرعت داشتیم می‌رفتیم تو یک دیواری (این لحظه‌ای که دیدیم دیوار داره به سرعت میاد طرفمون کاملا روز بود دوباره شب شد!) اومد فرمون رو بچرخونه دید دیر شده و کاملا آماده شدیم که بریم تو دیوار.

تمام اون لحظات که روی هم کسری از ثانیه نمی‌شد رو کاملا یادمه، طوری که آخرش وادارم کرد بنویسمش. کوبیده شدیم تو دیوار! انگار از لحظه‌ای که گل سپر ماشین خورد توی دیوار و ماشین شروع کرد به جمع شدن و تیکه‌پاره‌هاش به اطراف پرت می‌شدند. تا برسن به من چند سال طول کشید. هی می‌گفتم یعنی می‌رسه به من؟ ازم رد میشه؟ اصلا پرتاب به جلوئی در کار نبود! من نیم رخ شده بودم به پهلو و جای اینکه پرتاب بشم تو شیشه تو صندلیم فرو رفته بودم تا دیوار رو روی رون پام حس کردم! ماشین ایستاد!

انگار همه ماشین خورد شده بود ریخته بود اطراف هیچی بین من و دیوار نبود که جمع شده باشه لهم کنه، به پهلو گیر کرده بودم بین صندلیم و دیوار. شوکه شده بودم، انگار قرار بود دوباره راه بیفته فشارم بده تو دیوار! شده پاهام رو قطع کنم می‌خواستم بیام بیرون. اومدم! مهدی هم نمی‌دونم چطوری نجات پیدا کرده بود! می‌دوئیدیم به سمت جاده.

محشر کبرائی شده بود نور چراغهای گردون پلیس و آتش نشانی تو اون جاده پرت و ماشینی که می‌ترسیدی از نگاه کردنش بمیری!  همه آدمهای زندگیم جمع شده بودند و من تازه فهمیدم چقدر خانوم تو زندگیم بودند. نکته مسخره و غیرقابل باور اینکه منی که حتی عید به عید ماچ و بوسه با اهالی منزل رو می‌پیچونم (چون این کارها با روحیه همایونی سازگاری نداره) دلم می‌خواست همه‌شون رو بغل کنم بگم خیلی بد بود! و فاجعه‌آمیزتر اینکه همه‌شون روشون رو می‌کردند اونور  با یکی حرف می‌زدند یا می‌گفتند خجالت بکش خودت رو لوس نکن!!! این جاش دیگه اصلا قابل تحمل نبود!

همش رو نوشتم بگم تصادف انقدر ناراحت کننده نبود که محبت دوستان! تلافی خواهیم نمود! آدم دوست و دشمن رو تو خواب می‌شناسه!

Designed by NattyWP Wordpress Themes.
Images by desEXign.